سه شنبه 8 فروردين 1391برچسب:, :: 18:34 :: نويسنده : niloofar
آه راستي يادم رفت بگم كه باباهامون برامون يه خونه ي نه خوابه ي خيلي بزرگ گرفته بودن يك حياط خيلي بزرگ و سرسبز مثل بيه باغ بزرگ داشت و يه سالن داشت كه زير زمين بود و سالن ورزش بود . پشت خونه تو حياط هم يه استخر خيلي بزرگ بود و داخل خونه يه سالن خيلي بزرگ با تمام وسايل داشت 4تا اتاق پايين داشت كه يكيش اتاق تمرين موسيقي و يكيش سالن رقص بودو دو تاي ديگش براي مهمونا بود و5تا اتاق بالا بود كه براي ما چيده شده بود اتاق من قرمز مشكي بود، اتاق مهسا صورتي چرك و خاكستري بود،اتاق غزل سفيد و سرخابي، اتاق نيلو بنفش و آبي و اتاق نوشين سفيد و مشكي بود و تو هر اتاق حموم و دستشويي بود يه حمومو دستشويي هم طبقه پايين بود و خلاصه خيلي خونه شيكي بود. رسيديم دم خونه پياده شديم و وسايلمونو برديم تو خونه هركي ساكشو برد تو اتاقشو رفتم تو اتاقم چمدونامو باز كردم و لباسامو تو كمدم چيدم و رفتم يه دوش گرفتم و اومدم رو تخت ولو شدم همش داشتم به اون پسره فكر ميكردم كه خوابم برد... تو اتاق نيلو: نيلو گوشيشو برداشت و رو تخت دراز كشيده بود و داشت صداي خودشو ضبط ميكرد : هيون اوپا امروز بالاخره بعد از 5سال دوري و زجر عشق اومدم كره كه براي هميشه پيشت بمونم و هيچوقت تركت نميكنم نگران نباش ميدونم دلت برام تنگ شده بود خوب عزيزم يه كم ميخوام استراحت كنم تا بعد باي (دختره پاك زده به سرش) ساعت تقريبا نزديكاي ساعت 30/8 صبح بود كه مهسا اومد تو اتاقو با داد گفت: پاشو ديگه عوضي چقدر ميخوابي از ديشب ساعت 11 تا حالا خوابيدي پاشو ميخوايم بريم ورزش پاشو...پاشو...تنبل خانوم يالا وگرنه مي پرم روت. الي: جرات نداري مهسا : چي با مني؟ الي : آره مهسا: مطمئني؟ الي: كاملا مهسا : واقعا؟ الي: اوهوم مهسا: حالا ميبيني... حلش دادم و شروع كردم با بالشت زدمش كه نيلو اومد بالا با جيغ گفت: گمشيد پايين با تعجب نگاش كرديم نيلو: همين الان ... زود باشيد اگه ميخوايد زنده بمونيد يالا الي: بريد بيرون تا لباس بپوشم و بيام مهسا: زود الي : باشه...بريد ديگه نظرات شما عزیزان: sss501
![]() ساعت20:33---15 آبان 1391
پسس بقیش کووووووووووووووووووووو؟؟؟/
که اسمهارو عوض کردی هااااااااااااننننننننن
![]()
![]() |